اسب وحشیِ خیال

این داستان: تصمیمی برای تمامِ عمر

اسب وحشیِ خیال

این داستان: تصمیمی برای تمامِ عمر

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

یه روز بابا با خانواده دوستش می‌خواست بره سراب. اومد به من و خواهرم گیر داد که الا و بلا شما باید بیاید. گیر ها. نه اصرار. در حد اگه نیای دختر من نیستی. به  مامان هم نگفت. مامان ناراحت شد ولی گفت شما برید من امتحان دارم درس می‌خونم خونه ساکته. رفتیم. اون روز از همه دنیا متنفر بودم. حالم داشت از اون جو کوفتی بهم می‌خورد. 

یه جا مهمون دوست بابا رو به خواهرم به مامان اشاره کرد. اون گفت مامانم امتحان داشت نیومد. اسرا پرید وسط حرفش گفت خب اینم مامانته دیگه پس این کیه. اشاره کرد به اون زنه. ما تا مدت‌ها صداش می‌کردیم زنه. هنوزم گاهی همینطور صداش می‌کنیم چون عادت کردیم. همه خیلی مصنوعی و کم‌رنگ خندیدن. چند دقیقه سکوت شد. حس کردم خنجر زدن وسط قلبم. بغض گلومو گرفت. اعصابم خرد شد. فکر کنم همون لحظه بود که از اون دختر بچه بازیگوش زبون دراز که قبلا باهاش از ته دلم بازی می‌کردم متنفر شدم. حتی شب عروسی اومد پیشم باهام حرف بزنه و من بی‌محلش کردم. حس عجیبی بود تنفر از بچه‌ای که بخاطر بی‌عقلی حرفی رو می‌زنه. 

من حاضر بودم یه دختر چلاق یا کور باشم ولی بابام عاشق مامانم باشه. شایدم یه دختر چلاق یا کور توی دنیا هست که می‌خواد جای من باشه.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۹ ، ۲۰:۵۵
ام حیات

وقتی نرگس ولم کرد ( واقعا نمی‌شود از واژه بهتری استفاده کنم ) کاملا در هم شکستم. تا چندین ماه تقریبا هرشب اشک غلیظ از چشمم می‌ریخت. دراز می‌کشیدم در رخت‌خواب نازک و قدیمی و زل می‌زدم به سقف تا خوابم ببرد. هزار بار از زندگی متنفر بودم. فضای خالی عظیمی درون من به وجود آمده بود که تا سالیان سال پا برجا بود. بارزترین مثال آن یک شب لعنتی حدود سه سال بعد بود. من در یک چت‌روم بی‌در و پیکر دنبال کسی یا چیزی بودم و آنجا به کسی گفتم پدرم به مادرم خیانت کرده، شاید ساعتی بعد وقتی فهمید قصد ندارم با او دوست شوم شروع کرد به مسخره کردنم. آن شب از نرگس متنفر بودم و از تمام مراحل زندگی‌ام. بخصوص آن دفترلعنتی که با هم می‌نوشتیم و اولین روزی که فهمیدم خیلی دوستت دارم. حالا از یک دانشجوی دکترا ترم پنجم انصرافی بشنو که متنفرم از آن مدرسه راهنمایی شبانه روزی که تورا گذاشت توی کاسه‌ام. با اینکه آن سه‌سال بهترین سال‌های عمرم بودند و آن مدرسه بهترین جای دنیا بود. شاید اگر در شهرمان می‌ماندم و مدرسه پرحاشیه اینجا را از سر می‌گذراندم توی کارنامه‌ام چندتا پسر عجیب غریب داشتم و موهای لخت با فرق کج که از مقنعه‌ام بیرون زده. تو فاجعه زندگی من بودی اگرچه از هر مسیر بی‌تو می‌روم چیزهای خوبی هم از دست می‌دهم. آنقدر از تو متنفرم که آماده‌ام نیمه شب واتساپم را حذف کنم تا از شرت خلاص شوم. لعنت به تو که یک روز مرا ول کردی و بعدش دوباره چسبیدی. من حقیقتا با همه ذرات وجودم از تو متنفرم. لعنت به تو که کاری کردی هیچ دوستی نداشته باشم. لعنت به من با آن سال‌های پوچ نوجوانی و جوانی‌ام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۹ ، ۰۴:۵۳
ام حیات

توی حمومن. با هم حرف می‌زنن و من توی اتاق صداشونو می‌شنوم. می‌پرسه: تاحالا با بابا رفته بودی حموم؟

و من دلم ریش میشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۹ ، ۱۹:۳۲
ام حیات